محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
147
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
تقاضاى صورت حاصل شده بود چگونه مىتواند ماند ، زيرا كه وجود معلول بى وجود علت محال است و بر اين تقدير لازم آيد كه خون متحصله از كاهو امتيازى نداشته باشد از خون متحصله از بادنجان . و جوابش آن است كه اجزاى دوائى بر صورت خود باقى ماند با وجود استحاله كيلوس به اخلاط و بدين سبب كيفيت آن نيز باقى است ، پس خون كه از كاهو پيدا شود لا محاله به سردى مائل است و خون بادنجانى مائل به گرمى ، ليكن خون مذكور كه مركب است به اجزاى دوائيه هرگاه جزو عضو مىشود اجزاى دوائيه كه از شأن آن عدم تشبه به عضو است همچنان باقى ماند بر عضو ملتصق شده و اين التصاق به مثابه التصاق غذا در ترهل است ، غايت آن كه در ترهّل غايت ضعف قوت عضو است و در اينجا رداءت و عصيان ماده و بنا بر آن كه اجزاى مذكور در غايت قلتاند باعث تهبج نمىگردند . و جواب ديگر آنكه مىتواند كه با وجود بطلان صورت غذاى دوائى كيفيت او باقيمانده در خون متحصّله ، زيرا كه ثابت شده كه در مركبات عنصريه صورت تابع است و كيفيت متبوع از بطلان صورت بطلان كيفيت او نمىشود به خلاف بسائط ، چنانچه در بحث اركان گذشت . و آن كه گفتهاند كه وجود معلول بى وجود علت محال است نظر به ايجاد است ، يعنى معلول بى علت به وجود نمىآيد نه آن كه بقاى هر علت براى بقاى هر معلول شرط باشد ، بخار علت ايجاد سرير است بقاى سرير بر وى موقوف نه ، پس مىتواند كه صورت باطل شود و كيفيت آن به ماده مستحيله باقى بود . بالجمله هويدا است هر كسى كه تناول اغذيه لطيفه عادت كند اعضاى وى نرم و سست مىباشد و هر كه به اغذيهء غليظ معتاد بود اعضاى او صلب و غليظ مىباشد و اين نيست مگر براى بقاى كيفيت اغذيهء مذكوره در خون مستحصله كما لا يخفى . و أما دواء المطلق و اما دواى صرف فهو الذي يتغير عن البدن پس وى آن است كه متغيّر مىشود از حرارت بدن بعد ورود در وى و يغيّره و متغير مىكند بدن را از كيفيت خود فقط ، پس اگر گرم است احداث سردى يا ترى يا خشكى مىنمايد حسب قوت و شدت كيفيت . و يكون آخر شأنه تغيّره عن البدن و مىباشد آخر كار وى آن كه متغيّر مىشود از بدن و باطل گردد تغيّر وى من غير أن يتشبّه به بىآنكه مشابه بدن شود ، يعنى از دواى مطلق خون حاصل نمىگردد تا بدل ما يتحلل تواند شد و مثال وى فلفل و دارچينى است و جز آن . فائده [ در فرق دواء المطلق و مطلق الدواء ] شارح قانون مىنويسد كه در دواء المطلق و مطلق الدواء فرق است ، چه اگر لفظ دوا فقط اطلاق كنند مطلق الدواء از آن مفهوم مىگردد و داخل مىشود در وى دواى غذائى و دواى سمى . اما دواى مطلق بنا بر تقييد لفظ دوا به لفظ مطلق مخصوص است به معنى مقيد مزبور و داخل نمىشود در مفهومش دواى غذائى و نه دواى سمى و سزاوار آن است كه دواى معتدل نيز در مطلق الدواء داخل نبود و مانند دواى مطلق منفرد باشد ، پس بر وى لفظ دوا فقط اطلاق نمىكنند و اگر كنند محمول به مجاز بود چنانچه در محلش گذشت . أما الدواء السمي و اما دواى زهردار فهو الذي يتغيّر عن البدن پس وى آن است كه متغيّر مىشود از حرارت بدن و بعد ورود در وى و يغيّره و متغيّر مىكند بدن را به كيفيت و يكون آخر شأنه إفساد البدن و مىباشد آخر كار وى فاسد ساختن تن اگر خورده شود به مقدار شربت و مع ذلك مقرون به اصلاح نشود و معتاد نبوده باشد و مثال وى افيون و فرفيون است و سقمونيا و جز آن . و اين را دواى سمى از آن گويند كه وى كشنده است مانند سم ، ليكن قتل وى به كيفيت است